محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2208

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « چرا ، به خدا ميدانم كه خدا در كمين است » پس عثمان كسان به طلب معاوية بن ابى سفيان و عبد الله بن سعد بن ابى سرح و سعيد ابن عاص بن وائل سهمى و عبد الله بن عامر فرستاد و آنها را فراهم آورد كه در كار خويش و چيزها كه خواسته بودند و خبرها كه به او رسيده بود با آنها مشورت كند . و چون به نزد وى فراهم آمدند گفت : « هر كسى را وزيرانى هست و نصيحتگرانى . شما وزيران و نصيحتگران و معتمدان منيد . مردم چنان كرده‌اند كه ميدانيد و از من خواسته‌اند كه عاملان خويش را عزل كنم و از همه چيزها كه خوش ندارند به چيزهايى كه خوش دارند باز آيم ، راى زنيد و به من نظر دهيد . » عبد الله بن عامر گفت : « اى امير مؤمنان رأى من اين است كه به آنها دستور جهاد دهى تا از تو مشغول مانند و در جنگها دير بداريشان تا زبون شوند و همه به خويش پردازند و انديشه اى جز زخم پشت مركوب و شپش پوست خود نداشته باشند » عثمان رو به سعيد بن عاص كرد و گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان اگر راى ما را مىپرسى درد را از خويشتن ببر و چيزى را كه از آن بيمناكى قطع كن و به راى من كار كن كه به مقصود رسى » گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « هر گروهى رهبرانى دارد كه چون هلاك شوند ، گروه پراكنده شود و كارشان فراهم نيايد » عثمان گفت : « اين راى خوبيست اگر عواقب آن نبود » آنگاه رو به معاويه كرد و گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان راى من اينست كه عاملان خويش را پس فرستى تا ناحيهء خويش را سامان دهند ، من متعهد ناحيهء خويشم . » آنگاه رو به عبد الله بن سعد كرد و گفت : « راى تو چيست ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان راى من اينست كه مردم طمعكارند ، از اين مال به آنها